
در مقاله قبلي بيان شد كه خداي متعال در قرآن چند مورد را ملاك برتري قرار داده است. از جمله آنها علم و ايمان و جهاد است. در قرآن هيچ گاه يارغار بودن و مسن بودن و خويشاوندي ارزش به حساب نيامده است. همچنين در مقاله قبلي بررسي كوچكي بين علم اميرالمومنين علي عليه السلام و علم خلفا انجام شد و با استفاده از آيات و روايات به مقايسه پرداختيم.
در اين مقاله به بررسي شجاعت و سابقه جهاد خلفا و حضرت علي عليه السلام ميپردازيم.
جهاد فی سبیل الله؛
«لاَ يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلّاً وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنَى وَفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرَاً عَظِيماً (نساء/95)» «(هرگز) افراد باايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، يكسان نيستند خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند، بر قاعدان (ترككنندگان جهاد) برترى مهمى بخشيده و به هر يك از اين دو گروه خداوند وعده پاداش نيك داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است»
طبق اين آيهي شريفه اجر و مقام مجاهدين از غيرمجاهدين بسيار برتر است. سؤال مهم اينجاست كه چه كسي مجاهد است؟
آيات زيادي در شأن حضرت علي عليهالسلام نازل شده است. يكي از اين آيات آيهي انفاق است كه خداوند ميفرمايد «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره آيه 274) «آنان كه اموالشان را در شب و روز ، پنهان و اشكار انفاق ميكنند اجرشان پيش خداست و نه ترسي دارند و نه غمگين ميشوند»
طبق نقل مفسرين شيعه و سني، اين آيه در شأن حضرت علي عليه السلام آمده است، آن هنگاميكه ايشان چهار درهم نقره داشتند يكي را در شب، يكي را در روز، يكي را مخفيانه و ديگري را آشكارا انفاق كردند[1].
اين آيه در مورد انفاق مالي حضرت علي عليهالسلام بود، آيهي ديگري هم انفاق جاني اميرالمؤمنين را بيان ميكند: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ» (بقره ايه 207) «بعضي از مردم از جان خود براي رضاي خدا ميگذرند و خدا دوستدار بندگانست»
شأن نزول اين آيه اين است كه هنگاميكه پيغمبر اسلام تصميم گرفتند از مكه به مدينه مهاجرت كنند، حضرت علي عليه السلام را براي اداي دينها و بازگرداندن امانتهايي كه نزد ايشان بود به جاي خويش قرار دادند. شبي كه پيامبر قصد داشتند از مكه خارج شوند، چهل نفر از مشركان اطراف خانه ايشان به كمين نشسته بودند، به همين خاطر پيامبر به حضرت علي عليه السلام فرمودند كه در بستر ايشان بخوابند و حضرت علي عليهالسلام هم جان خود را فداي جان رسول الله كردند. در آن شب بود كه اين آيهي شريفه نازل شد و آن شب ليلة المبيت ناميده شد.
اين دو آيه حضرت علي عليه السلام را به عنوان كسي كه با مال و جان خود در راه خدا جهاد ميكند معرفي ميكند. درواقع تنها مصداق مجاهدان با مال و جان كه خداوند در قرآن معرفي كرده است، حضرت علي عليه السلام است و هيچ شخص ديگري اينگونه معرفي نشده است. بنابراين از نظر جهاد هم حضرت علي عليهالسلام نسبت به ديگران برتري دارند.
از طرف ديگر صادقون كساني هستند كه با مال و جانشان جهاد ميكنند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حجرات/15)» «مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردهاند، سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردهاندآنها راستگويانند.»
به ديگر سخن، خداوند در اين آيه كساني كه را كه با مال و جان خود جهاد كردهاند به عنوان صادقين معرفي كرده است، و در آيهي «يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» امر به همراهي با صادقين كرده است. دقت شود، آنچه در شرع اسلام واجب است، راستگويي و پرهيز از دروغگويي است، امّا بودن با راستگويان يکي از واجبات شرع نيست، در حالي که بودن با صادقان در آيه مورد امر قرار گرفته و امر براي وجوب است.
به همين دليل ميتوان دريافت كه مقصود از صادقين، راستگويان نميباشند، زيرا اگر اينگونه بود ميبايست در آيه کريمه «وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ» به جاي «مع» «من» تعبير ميشد. و معناي آن اين بود که بر هر مسلمان لازم است از راستگويان باشد و از دروغ اجتناب ورزد. به ديگر سخن اينکه «مَعَ الصّادِقِينَ» تعبير شده، دلالت بر اين نکته دارد که مقصود از صدق، مرتبه کامل صدق يعني همان عصمت و طهارت است که با وجود آن، راستي و درستي در گفتار و کردار به طور کامل محقق ميشود.
درواقع به دليل اينكه خداوند امر كرده است كه با صادقين باشيد، و اين امر مطلق است، يعني در همه كارها بايد همراه صادقين باشيم و از آنان اطاعت كنيم در مييابيم كه اين صادقين، اوليالامر هستند، و نيز به دلايلي كه ذكر شد مراد از صادقين راستگويان نميباشند، بلكه مراد عصمت در همه افعال و اقوال و اعمال است. بنابراين صادقين همان معصومين و همان اوليالامر هستند.
از طرفي همانگونه كه اثبات شد قرآن كريم مصداق صادقين را كساني معرفي ميكند كه با مال و جانشان جهاد كردهاند و حضرت علي عليهالسلام تنها كسي است كه در قرآن او را به عنوان مجاهد با مال و جان معرفي كرده است. بنابراين حضرت علي عليهالسلام مصداق صادقين است و چون امر به همراهي مطلق با صادقين شده است درمييابيم كه در همهي احوالات بايد همراه با اميرالمؤمنين علي عليهالسلام باشيم.
و نيز صادقين اهلبيت عليهمالسلام هستند كه در آيهي تطهير خداوند شهادت به عصمت مطلقهي آنان داده است. زيرا همانگونه كه گفتيم، صادقين بايد معصوم باشند. (اين بحث در مقالات قبلي در بحث آيهي تطهير به طول مفصل بيان شد)
دقت شود كه تنها كسي كه خداوند در قرآن او را به عنوان مجاهد با مال و جانش معرفي كرده است، حضرت علي عليهالسلام است و به همين دليل حضرت علي عليهالسلام از همه صحابه و مؤمنين افضل است.
از طرف ديگر بررسي جنگهاي صدراسلام به خوبي بيانگر شجاعت حضرت علي عليهالسلام است.
جنگ احد:
«إِذْ تُصْعِدُونَ وَلاَ تَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ ......... » «(به خاطر بياوريد) هنگامى را كه از كوه بالا ميرفتيد و جمعى در وسط بيابان پراكنده شدند (و از شدت وحشت،) به عقب ماندگان نگاه نمىكرديد، و پيامبر از پشت سر، شما را صدا مىزد ...... * سپس بدنبال اين غم و اندوه، آرامشى بر شما فرستاد. اين آرامش، بصورت خواب سبكى بود كه گروهى از شما را فرا گرفت اماگروه ديگرى در فكر جان خويش بودند، آنها گمانهاى نادرستى، همچون گمانهاى دوران جاهليت درباره خدا داشتند و مىگفتند: آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مىشود؟ بگو: همه كارها (و پيروزيها) به دست خداست آنها در دل خود، چيزى را پنهان مىدارند كه براى تو آشكار نمىسازند مىگويند: اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا كشته نمىشديم .......» (آل عمران153و154)
طبق آيات قرآن كريم و طبق نقل تواريخ، در جنگ احد همه صحابه و مسلمانان فرار كردند و فقط 3يا چهار نفر باقي ماندند! ازجملهي اين فراريان ابوبكر و عمر و عثمان بودند.
خود ابوبكر اعتراف كرده است كه از جنگ احد فرار كرده است، «از عايشه نقل شده است كه ابوبكر گفت، نخستين كسى كه در آن روز پس از فرار بازگشت، من بودم»[2]
در نقلي ديگر خليفهي دوم هنگام خطبه خواندن به فرار از جنگ اعتراف ميكند، طبرى در تفسيرش مىنويسد:
«عمر در روز جمعه هنگام خطبه خواندن، سوره آل عمران را مىخواند تا رسيد به اين آيه: «آنان كه روز برخورد دو لشكر به شما پشت كرده و گريختند» سپس گفت: روز اُحُد پس از آن كه شكست خورديم، من فرار كردم و از كوه بالا مىرفتم به طورى كه احساس كردم كه همانند بزكوهى پرش و خيزش دارم و به شدت تشنه شده بودم، شنيدم مردى مىگفت: محمد كشته شد، گفتم: هر كس بگويد محمد كشته شد، او را مىكشم، به كوه پناه آورده و همه بالاى كوه جمع شديم، در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد[3].»
فخر رازى از بزرگترين علما و مفسرين اهل سنت مىنويسد:
«از فراريان صحنه جنگ، عمربن خطاب بود؛ البته جزء نخستين فراريان نبود، بالاى كوه ماند تا پيامبر هم به آنها پيوست[4].»
و در جاي ديگر نقل ميكند كه «عثمان با دو نفر از انصار به نامهاى سعد و عقبه گريختند تا به يك جاى دورى رسيدند و پس از سه روز بازگشتند[5].»
«در نقلي ديگر ابن هشام از ابن اسحاق نقل میکند که: انس بن نضر، که از کوه سرازیر شد و قصد حمله به مشرکین را داشت، دید که عمربنخطاب به همراه گروهی از مهاجران و انصار، سلاح را بر زمین گذاشته و در گوشهای نشستهاند، انس از آنها پرسید: چرا در اینجا نشستهاید؟! گفتند: چه کنیم که پیامبر کشته شده است. انس گفت: پس از پیامبر زندگی به چه درد میخورد؟! برخیزید شما هم در راه هدفی که رسول خدا کشته شد، بمیرید. این را گفت و خود را به دشمن زد تا به شهادت رسید[6]»
همچنين ابن عبد البر مىنويسد: «عثمان بن عفان و دو نفر از انصار به نامهاى عقبة بن عثمان و سعد بن عثمان و افرادى از بنى زريق گريختند تا به كوه جلعب در اطراف مدينه رسيدند و سه شبانه روز در آن جا ماندند، سپس نزد پيامبر (صليالله عليه وآله وسلم) بازگشتند[7]»
و بسيارى از بزرگان اهل سنت نوشتهاند كه عثمان بن عفان به همراه سه نفر ديگر گريختند و از ترس تا سه روز نتوانستند به مدينه برگردند:
«عثمان بن عفان، عقبة بن عثمان و سعد بن عثمان (دو نفر از انصار) آن قدر گريختند كه به كوه جلعب رسيدند و سه روز در آن جا ماندند و سپس بازگشتند. رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به آنها فرمود: به چه سر زمين دورى رفته بوديد!!![8]»
از طرف ديگر، جنگ احد ميدان شجاعت و رشادت و دليري حضرت علي عليهالسلام بود. در مرحله اوّل جنگ، که ابتدا به صورت تن به تن بود، تعداد هشت یا نُه تن از پرچمداران مشرک، یکی پس از دیگری به هلاکت كه طبق نظریه مورّخان و محدّثان همه این پرچمداران به وسیله امیر مؤمنان علیهالسلام کشته شدند.
ابن اثیر در تاريخش میگوید: «وَکانَ الَّذِی قَتَل أصحاب اللّواء عَلِیّ»؛ «کسی که در جنگ تن به تن، همه پرچمداران را به قتل رسانید، علی بود»
از حوادث مهمّ و نادر، که محدّثان و مورّخان اهل سنّت و شیعه از جنگ احد نقل کردهاند، این است که در وضعیّت سخت و آنگاه که عقب نشینی و فرار اصحاب رسول خدا به وقوع پیوست، گروهی از مشرکین به قصد جان رسولخدا صلیاللهعلیهوآله به آن حضرت یورش بردند. رسول خدا به امیر مؤمنان دستور داد «احمل علیهم فَفَرِّقهم»؛ «از حمله آنان جلوگیریکن». امیر مؤمنان حمله کرد، تعدادی از آنها را کشت و برخی را مجروح کرد و بقیّه متفرّق شدند. بلا فاصله گروه دیگر حمله کردند. باز رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «یا عَلِی احمل عَلَیهم فَفَرِّقهم». این موضوع تکرار شد و امیر مؤمنان علیهالسلام در هر حمله گروهی را میکشت یا مجروح میساخت. در این میان شمشیر آن حضرت شکست و به سوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برگشت و عرض کرد یا رسول اللّه انسان با شمشیر میجنگد و اینک شمشیر من شکست. رسول خدا شمشیر خود «ذوالفقار» را به علی علیهالسلام داد و او با همین شمشیر از رسولخدا صلیاللهعلیهوآله دفاع میکرد و دشمن را پراکنده مینمود. تا اینکه جراحات فراوانی بر پیکرش وارد شد و در اینجا بود که صدای منادی در فضا پیچید: «لا سَیفَ اِلاّ ذُوالْفِقار وَلا فَتی اِلاّ عَلِیّ[9]»
جنگ خيبر:
علامه سيوطى يكي از بزرگترين علماي اهل سنت نقل كرده است:
«علي عليه السلام مىفرمود: رسول خدا (صليالله عليه وآله وسلم) به طرف خيبر رفت، عمر را با گروهى به طرف اهل خيبر فرستاد تا با آنان بجنگند، مدتى نگذشته بود كه عمر و يارانش گريختند. پس از بازگشت، عمر يارانش را متهم به ترسيدن مىكرد و آنها عمر را. پيامبر ناراحت شد و فرمود: مردى را به اين جنگ خواهم فرستاد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. او با خيبريان خواهد جنگيد تا پيروز شود.
حاضران گردنها را دراز كردند تا ببيند چه كسى اين سعادت را به دست مىآورد، رسول خدا (صليالله عليه وآله وسلم) لحظهاى مكث كرد سپس فرمود: علي كجاست؟ گفتند او چشم درد دارد. فرمود او را صدا بزنيد، هنگامى كه محضر پيامبر (صليالله عليه وآله وسلم) آمدم، آب دهانش را بر چشمم ماليد، پرچم را به دستم داد، به سرعت حركت كردم تا تصميم ديگرى بر تغيير من ايجاد نشود، با دشمن وارد جنگ شدم، مرحَب به ميدان آمد و رجز مىخواند، من نيز به ميدان رفتم و رجز خواندم تا با يكديگر درگير شديم، سر انجام خداوند اين پهلوان نامى يهود را به دست من از بين برد، يارانش متفرق شدند و به طرف قلعه عقب نشينى كردند و درها را بستند، پشت درِ ورودى قلعه آمدم و آن قدر پافشارى كردم تا خداوند آن را گشود[10].»
و نيز ذهبى در تاريخ الإسلام مىنويسد:
«عبد الرحمن بنأبى ليلى مىگويد: علي (عليه السلام) در تابستان و زمستان لباس ضخيم مىپوشيد، دوستانم گفتند: از اميرمؤمنان علي (عليه السلام) عملى تعجب آور مىبينيم، گفتم چه چيزى؟ گفتند: در هواى گرم لباس ضخيم مىپوشد و در سرماى شديد لباس نازك، آيا تو چيزى در اين باره شنيدهاي؟
گفتم نشنيدهام، گفتند: پدرت هميشه همراه علي (عليه السلام) است از او بپرس. از پدرم پرسيدم گفت: چيزى نمىدانم؛ ولى خودش نزد علي (عليه السلام) رفت و پرسيد، علي (عليه السلام) فرمود: مگر در خيبر همراه ما نبودى؟ گفتم: آرى بودهام. فرمود: مگر نديدى رسول خدا ابوبكر را با عدهاى براى فتح خيبر فرستاد؛ ولي او شكست خورد و برگشت. سپس عمر را فرستاد، او هم شكست خورده بازگشت؟ گفتم آرى شاهد بودم. سپس رسول خدا (صليالله عليه وآله وسلم) فرمود: فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند كه به دست وى خيبر فتح خواهد شد. آن گاه مرا صدا زد و پرچم را به دست من داد و براى من دعا كرد و عرضه داشت: خداوندا او را از سرما و گرما حفظ كن، از آن لحظه بود كه سرما و گرما را احساس نكرده و به من آسيبى نمىرسد[11].»
حاكم نيشابورى در المستدرك، به نقل از اميرمؤمنان عليه السلام مىنويسد:
«علي (عليه السلام) به ابوليلى فرمود: آيا تو در خيبر با ما نبودى؟ گفت: آري. به خدا سوگند همراه شما بودم. علي (عليه السلام) فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عدهاى را به فرماندهى ابوبكر به طرف خيبر فرستاد؛ ولى شكست خوردند و گريختند[12].»
جنگ حنين:
بخارى در صحيحش مىنويسد:
«ابوقتاده مىگويد: سالى كه جنگ حنين اتفاق افتاد، همراه رسول خدا (صليالله عليه وآله وسلم) بودم، هنگامى كه دو لشكر روبروى هم قرار گرفتند، مسلمانان فرار مىكردند.» بعد ميگويد «عمر را ملاقات كردم، گفتم چرا مردم فرار مىكنند؟ گفت امر و دستور خداوند اين است[13].»
همچنين حلبي در سيره خود مينويسد آنگاه كه در حنين همه از اطراف پيامبر پراكنده شدند جز چهار نفر بر جاي نماندند، سه تن هاشمييعني علي و عباس و ابوسفيان بن حارث و يك نفر ديگر هم كه ابن مسعود بود. تا اينكه بالاخره با كشته شدن پرچم دار دشمن به دست حضرت علي كار آنها به شكست انجاميد و عدهاي كشته و عدهاي نيز اسير شدند. كه در اين موقع آيه 25 سوره توبه نازل شد[14].
از طرفي در جنگ بدر، نيمي از كشتهشدگان مشركين به دست حضرت علي عليهالسلام كشته بودند، در احد هم پس از اينكه همهي مسلمين فرار كردند حضرت علي عليهالسلام ايستادند و از جان پيامبر محافظت كردند و طبق نقل تواريخ بيش از70 زخم برداشتند. در جنگ خيبر هم كه فاتح خيبر اميرالمؤمنين علي عليهالسلام بودند. در جنگ خندق كه همهي مسلمين از ترس هيبت عمروبن عبدود سخني نميگفتند و حركتي نميكردند، حضرت علي عليهالسلام بودند كه او را به هلاكت رساندند و با كشته شدن اين سردار مشركين بود كه جنگ خندق به نفع مسلمين به پايان رسيد. و در اين جنگ بود كه رسول گرامي اسلام فرمودند «لَضَربَةُ عَليٍّ في يَومِ الخَندَق أَفضل مِن عِبادَةِ الاُمَّة إلى يَوم القيامَة[15]» «يك ضربت على در جنگ خندق از عبادت تمام امّت تا روز قيامت برتر است» و در نقلي ديگر اينگونه آمده است «لَضَربَةُ عَليٍّ في يَوم الخَندَق أَفضَل مِن عِبادَة الثَّقَلين[16]» «يك ضربت على در جنگ خندق بر عبادت جن و انس برترى دارد»
در حنين هم همانطور كه بيان شد، با كشته شدن پرچمدار مشركين به دست حضرت علي عليهالسلام بود كه مشركين شكست خورده و مسلمانان پيروز شدند.
سؤال بسيار مهم اين است كه در كداميك از جنگهاي صدر اسلام، ابوبكر و عمر و عثمان يك نفر از مشركين يا يهوديان را كشتند؟! در كداميك از جنگها اين سه نفر يك نفر را زخمي يا اسير كردند؟ چرا اين سه نفر حتي يك ضربه هم به مشركين و كفار نزدند؟ در كدام كتاب تاريخي نقل شده است كه ابوبكر و عمر و عثمان با همديگر يك نفر را زخمي كرده باشند يا به يك نفر يك ضربهي شمشير زده باشند؟!؟!
چرا در هيچ كدام از جنگها خلفاي سهگانه حتي زخمي هم نشدند و حتي يك سنگ هم نخوردند؟؟ به راستي با وجود اينكه حضرت علي عليهالسلام در بسياري از جنگها (مانند احد) چندين زخم برميداشتند و با وجود اينكه رسول گرامي اسلام پيشاني و لب و دندان مباركشان شكست و چندين زخم برداشتند، و با اينكه در برخي از جنگها چندين نفر از مسلمانان كشته شدند چرا اين سه نفر حتي يك ضربهي شمشير نخورده و حتي يك زخم سطحي هم برنداشتند؟
آيا كساني كه در جنگها نه يك ضربه خوردند و نه يك ضربه زدند ميتوانند به عنوان مجاهد در راه خدا شناخته شوند؟ و آيا اين افراد به عنوان مصداق مجاهدين هستند كه خداوند درمورد آنان ميفرمايد «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرَاً عَظِيماً» «خداوند مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است»؟
خداوند در قرآن فرموده است «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاَ تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَارَ» «اي مؤمنان اگر كافران را ديديد كه به سوي شما هجوم ميآورند هرگز پشت نكنيد» (انفال/15) به راستي آيا فرار از جنگ، مخالفت با فرمان خدا و پيغمبر نيست؟ و آيا اينچنين شخصي كه شجاعت ندارد و فرمان خدا و رسولش را اطاعت نميكند لياقت جانشيني پيامبر را دارد؟
خداوند درباره فرار از جنگ مىفرمايد:
«وَ مَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيزًِّا إِلىَ فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَأْوَئهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ المَْصِير. الأنفال/15و16) «و هر كس در هنگام رويارويي با دشمن به آنها پشت كند، مگر آن كه هدفش كنارهگيرى از ميدان براى حمله مجدد، و يا به قصد پيوستن به گروهى بوده باشد، به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جايگاه او جهنم است، و چه بد جايگاهى است»
به راستي اين افرادي كه در جنگهاي سرنوشت ساز اسلام مانند احد و خيبر و حنين فرار كردند و در ديگر جنگها هيچ خدمتي به اسلام نكرده و هيچ شمشيري در راه اسلام حركت ندادند و طبق اين آيهي شريفه به غضب خدا گرفتار شدند ميتوانند جانشين بهترين خلق خدا باشند؟! (فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)
و اين مهم است كه چرا ابوبكر و عمر و عثمان نه تنها در مدينه و در جنگ از مشركين هيچ آسيبي نديدند بلكه چرا در مكه و هنگامي كه همهي مسلمين در شكنجه و آزار و اذيت بودند، آنان حتي يك سيلي ازمشركين نخوردند و حتي يك بار هم شكنجه نشدند؟ به راستي چگونه است كه همهي تازه مسلمانان به خاطر شكنجه و آزار مشركين از مكه هجرت كرده و به شهرهاي ديگر مثل حبشه ميرفتند ولي اين سه نفر نه هجرت كرده و نه از مشركين آسيبي ديدند؟؟؟
خداوند مؤمنان واقعي را اينگونه معرفي ميكند «وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَوا وَنَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ» «و آنها كه ايمان آوردند و هجرت نمودند ودر راه خدا جهاد كردند، و آنها كه پناه دادند و يارى نمودند، آنان مؤمنان حقيقىاند براى آنها، آمرزش و روزى شايستهاى است» (انفال/74)
طبق اين آيهي شريفه يكي از شرايط ايمان واقعي جهاد درراه خداست، بنابراين كساني كه درهيچيك از جنگها هيچ خدمتي نكرده، نه ضربهاي زدند و نه ضربهاي خوردند جزء مؤمنين واقعي نيستند. و آيا ميتوان اينگونه افراد را با كسي كه از كودكي ايمان آورده، يك لحظه غير خدا را نپرستيده، عالم به كتاب خدا واعلمالناس بوده، در شرايط سخت هميشه ياور رسول خدا بوده و دليري و رشادت او درجنگها زبانزد خاص و عام بوده است، مقايسه كرد؟! به راستي چه كسي افضل است؟؟؟ (أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ)
نكتهي آخر اينكه فلاح و رستگاري و تمامي نيكيها براي كساني است كه با مال و جانشان جهاد كردهاند: «لكِنِ الْرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (توبه/88) «ولى پيامبر و كسانى كه با او ايمان آوردند، با اموال و جانهايشان جهاد كردند و همه نيكيها براى آنهاست و آنها همان رستگارانند»
و همانگونه كه در ابتداي اين فصل بيان شد تنها كسي كه خداوند در قرآن او را به عنوان مجاهد با مال و جانش معرفي كرده است حضرت علي عليهالسلام است. آري، كساني كه نه با مالشان و نه با جانشان در راه خدا جهاد نكردند و در جنگها جزء فراريان بودند، نه تنها مورد غضب خدا واقع شدند، بلكه جزء مجاهدين و مؤمنين و رستگاران هم نيستند.
[1] مناقب ابن مغازلى ص 280 ، ذخائر العقبى ص 88 و نيز در تفسير مجمع البيان و صافي و نور الثقلين و تفسير رازي و تفسير كشاف و معالم التنزيل و صواعق هم اينگونه آمده است.
[2] مسند أبي داود الطيالسي، ج 1، ص 3/فضائل الصحابة، ج 1، ص 222/حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ج 1، ص 87/تهذيب الكمال، ج 13، ص 417/تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 2، ص 191/البداية والنهاية، ج 4، ص 29.
حاكم نيشابورى پس از نقل اين روايت مىگويد: «هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه» (المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 298)
[3] جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 4، ص 144/المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج 1، ص 529/جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 14، ص 529 و....
[4] التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج 9، ص 42
[5]همان.
[6]رجوع كنيد به سیره ابن هشام، چاپ دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج3، ص88/ ابن اثیر، تاریخ، ج1، ص383/ابن کثیر، تاریخ، ج4، ص28
[7]الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج 3، ص 1074/ الوافي بالوفيات، ج 20، ص 61/البداية والنهاية، ج 4، ص 28 29.
[8] أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 4، ص 63/السيرة النبوية، ج 3، ص 55
[9] ابن هشام، سیره، ج3، ص43 ؛ ابن اثیر، تاریخ، ج2، ص107 ؛ طبری، تاریخ، ج2، ص377
[10] سيوطي پس نقل اين حديث ميگويد سند اين حديث «حسن» است. (جامع الاحاديث، الحافظ جلال الدين السيوطي، ج 16، ص 135، ح 7406/ الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج 7، ص 396، ح 36894) همچنين حاكم نيشابوري، پس از نقل روايت مىگويد: هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه. (المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 40، ح 4340)
[11] تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 2، ص 412.
[12] او پس از نقل اين حديث ميگويد اين حديث سندش صحيح است؛ ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكردهاند. (المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 39)
[13] صحيح البخاري، ج 4 ص 58، ح3142، كتاب الخمس، ب 18، باب مَنْ لَمْ يُخَمِّسِ الأَسْلاَبَ و ج 5 ص 100، كتاب المغازى، ب 54، باب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى وَيَوْمَ حُنَيْن...، ح 4321.
[14] «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍوَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضَاقَتْ عَلَيْكُمْ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُدْبِرِينَ» «خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد و در روز حنين در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما را مغرور ساخت، ولى هيچ به دردتان نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شده سپس پشت كرده، فرار نموديد» رجوع شود به سيرة الحلبيه ذيل غزوه حنين و تاريخ يعقوبي ج 2ص 51
[15] المستدرك على الصحيحين: 3 / 32
[16] شرح المواهب اللدنّيّة: 8 / 371

| < قبلی | بعدی > |
|---|